مسارعةلغتنامه دهخدامسارعة. [ م ُ رَ ع َ ] (ع مص ) مسارعت . شتافتن . (منتهی الارب ) (المصادر زوزنی ) (دهار). سرعت گرفتن . (اقرب الموارد). با کسی شتافتن . (ترجمان القرآن علامه ٔ جرج
مصارعةلغتنامه دهخدامصارعة. [ م ُ رَ ع َ] (ع مص ) کشتی گرفتن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). با کسی کشتی گرفتن . (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). کشتی کردن با هم و همدیگر را
مسارعتفرهنگ مترادف و متضاد۱. شتاب، تعجیل، سرعت ۲. سبقت ۳. شتافتن، شتاب کردن، تندشتافتن ۴. بریکدیگر پیشی گرفتن
مارعةلغتنامه دهخدامارعة. [ رِ ع َ ] (اِخ ) پدر بطنی است و آن پادشاهی بود. اولاد او را موارع گویند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). پدر بطنی ازتازیان و اولاد وی را موارع نامند.
مذارعةلغتنامه دهخدامذارعة. [ م ُ رَع َ ] (ع مص ) با یکدیگر آمیزش کردن . (از منتهی الارب ).مخالطة. (اقرب الموارد). مذارعت . || به پیمایش بیع کردن . (منتهی الارب ). با ذرع کردن و پی
مسارعتلغتنامه دهخدامسارعت . [ م ُ رَ ع َ ] (ع مص ) مسارعة. با هم شتابی و جلدی نمودن . (غیاث ). شتافتن . سرعت گرفتن . عجله کردن . تعجیل . و رجوع به مسارعة شود : پانصدهزار دینار ببا
مواثبةلغتنامه دهخدامواثبة. [ م ُ ث َ ب َ ] (ع مص ) بر همدیگر برجستن و حمله کردن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ). با کسی برجستن جنگ را. (تاج المصادر بیهقی ) (المصادرز
شتابانیدنلغتنامه دهخداشتابانیدن . [ ش ِ دَ ] (مص ) شتاباندن . به شتاب داشتن . تحریض کردن . به شتاب وادار کردن . عجله داشتن . استعجال . (یادداشت مؤلف ). شتاب کردن فرمودن . (ناظم الاط