مسابعلغتنامه دهخدامسابع. [ م َ ب ِ ] (ع اِ) ج ِ مَسبِع. (ناظم الاطباء). رجوع به مسبع شود. || ج ِ مَسْبَعَة. (ناظم الاطباء). رجوع به مسبعة شود.
مسابعةلغتنامه دهخدامسابعة. [ م ُ ب َ ع َ ] (ع مص ) چیزی به هفته فرا دادن . (تاج المصادر بیهقی ). به هفته دادن . || جماع نمودن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || فخر نمودن به کثرت
مسأبلغتنامه دهخدامسأب . [ م ِ ءَ ] (ع اِ) خیک یا خیک بزرگ یا غراره ٔ چرمین که در آن خیک نهند یا خیک شهد و عسل . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). خیک عسل . (مهذب الاسماء). سأب .
متابعتفرهنگ مترادف و متضاد۱. اتباع، اطاعت، اقتفا، پیروی، تبعیت، تمکین، دنبالهروی ۲. پیروی کردن، متابعت کردن
مسابعةلغتنامه دهخدامسابعة. [ م ُ ب َ ع َ ] (ع مص ) چیزی به هفته فرا دادن . (تاج المصادر بیهقی ). به هفته دادن . || جماع نمودن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || فخر نمودن به کثرت
مسبعلغتنامه دهخدامسبع. [ م َ ب َ ] (ع اِ) محل سبع و جانوران درنده . ج ، مَسابع. (ناظم الاطباء) : آنکه سنت با جماعت ترک کرددر چنین مسبع ز خون خویش خورد. مولوی .و رجوع به مسبعة شو
مسبعةلغتنامه دهخدامسبعة. [م َ ب َ ع َ ] (ع ص ) ددناک : أرض مسبعة؛ زمین ددناک . (منتهی الارب ). زمینی که سباع و ددان در آن فراوان باشد. (از اقرب الموارد). ج ، مَسابِع. (ناظم الاط