مزیرلغتنامه دهخدامزیر. [ م َ ] (ع ص ) مرد خوش طبع زیرک . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ج ،أمازر. || توانا و نافذ در امور. (منتهی الارب ) (از اقرب الم
مذیرلغتنامه دهخدامذیر. [ م ُ ذَی ْ ی ِ ] (ع ص ) کسی که سر پستان ناقه را به ذیار (سرگین آمیخته به خاک ) بیالاید. (از آنندراج ). نعت فاعلی است از تذییر. رجوع به تذییر شود.
مضیرلغتنامه دهخدامضیر. [ م َ ](ع ص ) شیر ترش زبان گز. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). شیرترش . (مهذب الاسماء). || شیرسخت سپید. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء)
مزیرگانلغتنامه دهخدامزیرگان . [ م ُ ] (اِخ ) شهرکی است آبادان به ناحیت پارس میان پسا و داراگرد. (حدود العالم ص 134). شهرکی است به ناحیت پارس اندر میان کوه ، سردسیر،با هوای درست و ن
مزیرگانلغتنامه دهخدامزیرگان . [ م ُ ] (اِخ ) شهرکی است آبادان به ناحیت پارس میان پسا و داراگرد. (حدود العالم ص 134). شهرکی است به ناحیت پارس اندر میان کوه ، سردسیر،با هوای درست و ن
امازرلغتنامه دهخداامازر.[ اَ زِ ] (ع ص ، اِ) ج ِ مَزیر. مردان خوش طبع و زیرک و سخت دل و ناقد امور. (از منتهی الارب ) (از آنندراج )(از اقرب الموارد). و رجوع به مزیر شود. || ج ِ ام
ساوارلغتنامه دهخداساوار. (اِخ ) فلیکس فیزیک دان فرانسوی . بسال 1791م . در مزیر متولد شد و به سال 1841 درگذشت . او در قسمت پاندولهای نوسان دار مطالعاتی کرده است .
اندکلغتنامه دهخدااندک . [ اَ دَ ] (ص ، ق ) مقابل بسیار و مقابل بیش و گاهی مقابل فراوان نیز آمده اگر چه هرکدام مترادف هم است . (آنندراج ) . چیز کم . (ناظم الاطباء). کم . مقابل بی
جفنةلغتنامه دهخداجفنة. [ ج َ ن َ ] (اِخ ) ابن عمرو مزیقیأبن عامر ماءالسمأبن حارثة الغطریف . از قبیله ٔ ازد کهلان ، امیرغسانی و از قدماء جاهلیان است . گویند وی نخستین کسی است ک