مزید کردنلغتنامه دهخدامزید کردن . [ م َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) زیاده کردن . فزودن . افزودن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). زیادت کردن . بالاکردن : خلعتی بر آن مزید کرد و پیشش فرستاد. (گل
مزیدفرهنگ مترادف و متضاد۱. اضافی، افزونی، زیادت، بسیاری، فراوانی، زیادتی، زیادی ≠ قلت ۲. افزودن، زیاد کردن ۳. زیاد، افزون
مزیدفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. افزودنی؛ بسیاری.۲. (صفت) زیادشونده؛ بسیار.۳. (صفت) [مجاز] مایۀ افزونی.۴. (اسم) (ادبی) در قافیه، حرفی که در قافیه پس از خروج واقع میشود.۵. [قدیمی] مزایده.
مزیدلغتنامه دهخدامزید. [ م َ ] (ع اِمص ) افزونی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). زیادتی و افزونی . (آنندراج ) (غیاث ) : لهم مایشاؤن فیها و لدینا مزید. (قرآن 35/50)؛ مر ایشان را
مزیدلغتنامه دهخدامزید. [ م َزْ ی َ ] (اِخ ) مزیدبن کیسان از تابعین است که به روزگار محمدبن حجاج بن یوسف ثقفی که از طرف پدر (یعنی حجاج ) والی قزوین بود و به قزوین آمد و آنجا مقیم
زیادت کردنلغتنامه دهخدازیادت کردن .[ دَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) افزودن . مزید کردن . تکثیر. فزودن . بسیار کردن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : این نام بر تو نهادیم ... که تو ما را به ری خدم
افزودنلغتنامه دهخداافزودن . [ اَ دَ ] (مص ) علاوه کردن . بیشتر کردن . شماره را بالا بردن . اضافه کردن . (ناظم الاطباء). زیاده کردن . (از آنندراج ). زیاده کردن . بیشتر کردن . (فرهن
للهلغتنامه دهخدالله . [لِل ْ لاه ] (ع ق مرکب ) (از: لَِ + اﷲ) برای خدا. بی غرض شخصی . خدا را. گاه گویند ﷲ را با مزید کردن را و همان معنی خواهند، یعنی قدما با بودن لام در اوّل ،
فزودنلغتنامه دهخدافزودن . [ ف ُدَ ] (مص ) افزودن . (فرهنگ فارسی معین ). زیاده کردن .(آنندراج ). مخفف افزودن . مقابل کاستن . زیادت و علاوه کردن . مزید کردن . (یادداشت بخط مؤلف )
مزیدلغتنامه دهخدامزید. [ م َ ] (ع اِمص ) افزونی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). زیادتی و افزونی . (آنندراج ) (غیاث ) : لهم مایشاؤن فیها و لدینا مزید. (قرآن 35/50)؛ مر ایشان را