مزیجلغتنامه دهخدامزیج . [م ِ ] (ع اِ) صورت ممال مزاج است . مزاج : آن چنانی ز عشق و طبع و مزیج که نسنجی به چشم عاقل هیچ . سنائی (حدیقه چ مدرس ص 335).و رجوع به مزاج شود.- هم مزیج
مزیجلغتنامه دهخدامزیج . [ م َ ] (ع اِ) بادام تلخ . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).
مزيجدیکشنری عربی به فارسیمخلوطي (از چند جنس خوب و بد و متوسط) تهيه کردن (مثل چاي) , ترکيب , مخلوط , اميختگي , اميزه , اميخته , اختلا ط , مختلط , رنگارنگ , زد وخورد , قطعه موسيقي مختلط ,
گوهرآمایلغتنامه دهخداگوهرآمای . [ گ َ / گُو هََ ](نف مرکب ) از گوهر + آمای ، نعت فاعلی از آماییدن به معنی پر کردن و آراستن باشد. آراسته به گوهر. پرکننده به گوهر. || آنکه مروارید و ج
علینقی طباطباییلغتنامه دهخداعلینقی طباطبایی . [ ع َ ن َ ی ِ طَ طَ ] (اِخ ) ابن حسن طباطبایی حایری . فقیه و اصولی بود و در ششم صفر سال 1289 هَ . ق . درگذشت . او راست : 1- اصل الفقه ، در یک
آمایلغتنامه دهخداآمای . (فعل امر) امر از آمودن به معنی آراستن و درنشاندن گوهر در چیزی و بسلک و رشته کشیدن لؤلؤ و جز آن و پر کردن و انباشتن : گفت مشّاطه را که صنعخدای یعنی آن ل
آخشیجلغتنامه دهخداآخشیج . (اِ) عنصر. طبع. اسطقس ّ. آخشیگ : خداوند ما کاین جهان آفریدبلند آسمان از برش برکشیدفراز آورید آخشیجان چهارکجا اندرو بست چندین نگاربرین آتش است و فرودینْش