مزه کردنلغتنامه دهخدامزه کردن . [ م َ زَ / زِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) چشیدن . تطعم . تطعم کردن . و رجوع به چشیدن و تطعم و تطعم کردن شود. || خوش طعم و خوش آیند آمدن به ذائقه .- امثال :ب
مزه کردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: مادۀ آلی زه کردن، چشیدن، مزمزه کردن، پسندیدن، لیسیدن، لب زدن خوشمزه کردن، اشتهاآور کردن خوشمزه بودن
مزمزهفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهمزه کردن؛ چشیدن مزۀ چیزی. مزمزه کردن: چشیدن اندکی از چیزی برای دانستن مزۀ آن.
مزه کردنلغتنامه دهخدامزه کردن . [ م َ زَ / زِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) چشیدن . تطعم . تطعم کردن . و رجوع به چشیدن و تطعم و تطعم کردن شود. || خوش طعم و خوش آیند آمدن به ذائقه .- امثال :ب
چشیدنفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهخوردن مقدار کمی از چیزی برای پی بردن به مزۀ آن؛ اندکی از یک چیز خوردنی در دهان گذاشتن؛ مزه کردن.
چشیدنلغتنامه دهخداچشیدن . [ چ َ / چ ِ دَ ] (مص ) اندک چیزی خوردن برای استعلام لذت و مزه ٔ آن . (آنندراج ). مزه کردن و احساس مزه و طعم نمودن . (ناظم الاطباء). از چیزی اندک خوردن .
کندنلغتنامه دهخداکندن . [ ک َ دَ ] (مص ) حفر کردن زمین و مانند آن . (فرهنگ فارسی معین ). حفر کردن و کافتن و کاویدن . (ناظم الاطباء). از: «کن » + «دن » (پسوند مصدری ). پهلوی ، کن