مزدکلغتنامه دهخدامزدک . [ م َ دَ ] (اِخ ) مژدک . مردی از نسا و گوینداز استخر فارس بود. دو قرن پیش از مزدک مردی به نام «زردشت بونده (بوندس )» پسر خرگان از مردم پسا (فسا)که مانوی
مزدکفرهنگ نامها(تلفظ: mazdak) (= مژدک) (در اعلام) پسر بامداد است که گویند از استخر فارس بود و آیین' دریست دین'، را که قبلاً توسط زردشت بونده (بوندس) پسر خرگان پی افکنده شده بو
مزدک بامدادانلغتنامه دهخدامزدک بامدادان . [ م َ دَ ک ِ ] (اِخ ) مزدک پسر بامدادان . مزدک پسر بامداد. (فرهنگ ایران باستان ص 8). رجوع به مزدک شود.
مزدکانلغتنامه دهخدامزدکان . [ م َ دَ ] (اِخ ) نام شهری است در قهستان به عراق عجم از اقلیم چهارم . (معجم البلدان ). و ظاهراً همان مزدقان است . رجوع به مزدقان شود.
مزدکانلغتنامه دهخدامزدکان . [ م َ دَ ] (اِخ ) نام قریه ای است به هرات ، گویند منسوب به مزدک بوده ومزدکان حال به مزدقان معرب شده است . (انجمن آرا).
مزدکانلغتنامه دهخدامزدکان . [ م َ دَ ] (اِخ ) نام محله ای در کرمان : چیزی نگذشت که مادرش [ مادر شاه شرف الدین مظفر ] مرد و در کرمان در مدرسه ای که پدرش [ امیر مبارزالدین محمد ] در
مزدک بامدادانلغتنامه دهخدامزدک بامدادان . [ م َ دَ ک ِ ] (اِخ ) مزدک پسر بامدادان . مزدک پسر بامداد. (فرهنگ ایران باستان ص 8). رجوع به مزدک شود.
مزدکانلغتنامه دهخدامزدکان . [ م َ دَ ] (اِخ ) نام قریه ای است به هرات ، گویند منسوب به مزدک بوده ومزدکان حال به مزدقان معرب شده است . (انجمن آرا).
مزدکیلغتنامه دهخدامزدکی . [ م َ دَ ] (ص نسبی ) منسوب به مزدک . پیرو آئین مزدک . پیرو مزدک : بدشت آمد از مزدکی صدهزاربرفتند شادان بر شهریار. فردوسی .تا جنت است و دوزخ باشد هرآینه
مزدکیانلغتنامه دهخدامزدکیان . [ م َ دَ ] (اِخ ) ج ِ مزدکی . پیروان مزدک . رجوع به مزدک شود : قباد قول موبد را پذیرفت و مزدکیان را به نوشیروان سپرد تا آنان را براندازد. (مزدیسنا ص 3