مزدوریلغتنامه دهخدامزدوری .[ م ُ ] (حامص مرکب ) مزدور بودن . عمل مزدور. حالت مزدور بودن . اجیر بودن . مزدگیری در مقابل انجام کاری : رحمن است که راه مزدوری آسان کند. (کشف الاسرار ج
مزدوری کردنلغتنامه دهخدامزدوری کردن . [ م ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کار کردن برای مزد و اجرت . (ناظم الاطباء) : مزدوری صیادان کردی [ سلیمان ] و هر روز نیم درم مزد میستد. (قصص الانبیاء چ سن
مزدوری گرفتنلغتنامه دهخدامزدوری گرفتن . [ م ُ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) کسی را به مزد گرفتن برای انجام کاری . استغلال . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به مزد و مزدوری شود.
مزدورلغتنامه دهخدامزدور. [ م ُ دَ وِ ] (ع ص ) نعت فاعلی از مصدر ازدوار. زیارت کننده . (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به ازدوار شود.
مزدورفرهنگ مترادف و متضاد۱. اجیر، جیرهخوار، خودفروخته، عامل، مزدبگیر، مواجببگیر، ۲. عمله، فعله، کارگر ≠ بیکار ۳. سپاهی، سرباز، لشکری
مزدوری کردنلغتنامه دهخدامزدوری کردن . [ م ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کار کردن برای مزد و اجرت . (ناظم الاطباء) : مزدوری صیادان کردی [ سلیمان ] و هر روز نیم درم مزد میستد. (قصص الانبیاء چ سن
مزدوری گرفتنلغتنامه دهخدامزدوری گرفتن . [ م ُ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) کسی را به مزد گرفتن برای انجام کاری . استغلال . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به مزد و مزدوری شود.
دستمزدلغتنامه دهخدادستمزد. [ دَ م ُ ] (اِ مرکب ) مزدوری که به تازی اجرت گویند. (از شرفنامه ). مزد کار کسی . مزد کارهای دستی . اجرت کار. مزد کسی که کاری کرده باشد. (برهان ). اجرت و
نیم کاریلغتنامه دهخدانیم کاری . (حامص مرکب ) مزدوری . (فرهنگ فارسی معین ) : در از لعلش به درج تنگ باری مه از رویش به شغل نیم کاری . امیرخسرو (از انجمن آرا).|| شاگردی . (فرهنگ فارسی