مزدوجلغتنامه دهخدامزدوج . [ م ُ دَ وَ ] (ع ص ) نعت مفعولی از مصدر ازدواج . با هم جفت شده و قرین شده . (از منتهی الارب ). جفت کرده و نکاح کرده . (ناظم الاطباء). هم قرین و به هم آم
مزدوج ارمیتی ماتریسHermitian conjugate of a matrixواژههای مصوب فرهنگستانترانهاد مزدوج مختلط ماتریس مفروض
مزدوج شدنconjugation 2واژههای مصوب فرهنگستانعدم استقرار الکترونهای π در مولکولهایی که بهصورت یکدرمیان پیوندهای یگانه و دوگانه دارند
مزدوج مختلط ماتریسcomplex conjugate of a matrixواژههای مصوب فرهنگستانماتریسی که درایههای آن مزدوج مختلط درایههای متناظر ماتریس مفروض است
مزدوجةلغتنامه دهخدامزدوجة. [ م ُ دَ وَ ج َ ] (ع ص ) تأنیث مزدوج . رجوع به مزدوج شود. || (اِ) مزوجه . مجوزه . تاج صوفیان . کلاهی بوده است صوفیان را. (از یادداشت مرحوم دهخدا) : آن
مزدوج ارمیتی ماتریسHermitian conjugate of a matrixواژههای مصوب فرهنگستانترانهاد مزدوج مختلط ماتریس مفروض
مزدوج مختلط ماتریسcomplex conjugate of a matrixواژههای مصوب فرهنگستانماتریسی که درایههای آن مزدوج مختلط درایههای متناظر ماتریس مفروض است