مزاقلغتنامه دهخدامزاق . [ م ِ ] (ع ص ) ناقة مزاق ؛ شتر ماده ٔ نیک تیزرو. (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء).
مذاقلغتنامه دهخدامذاق . [ م َ ] (ع اِ) چشیدن گاه . محل قوت ذائقه که کام و زبان است . (غیاث اللغات ). ذائقه . کام دهان . آلت حس ذائقه : ابای شعر مرا نیز چاشنی مطلب که در مذاق زما
مذاقلغتنامه دهخدامذاق . [ م َذْ ذا ] (ع ص ) دوست باطمع غیر خالص . (منتهی الارب ). که در وداد و دوستی خالص نیست . ممذوق الود. (از متن اللغة). مماذق .(یادداشت مؤلف ). || کذاب . (
مزعقلغتنامه دهخدامزعق . [ م ِ ع َ ] (ع اِ) آلتی که بدان زمین کاوند. || (ص ) شتاب . سیرٌ مزعق ؛ رفتار شتاب . نزع فی القوس نزعاً مزعقاً؛ یعنی به سرعت کشید کمان را. (منتهی الارب )
مضاغلغتنامه دهخدامضاغ . [ م َ ] (ع اِ) آنچه خایند او را چون علک و مانند آن .(منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). خائیدنی . (دهار چ بنیاد فرهنگ ). آنچه خاییده . می شود. (
مزقللغتنامه دهخدامزقل . [ م َ ق ِ ] (ع اِ) مزغل . رجوع به مزغل شود. ج ، مزاقل . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
قادش برنیعلغتنامه دهخداقادش برنیع. [ دِ ش ِ ب َ ] (اِخ ) و آن موضعی است بر حدود جنوبی کنعان که تا حوریب 11 روز مسافت دارد. (سفر تثنیه 1:2) و بر حدود ادوم . (سفر اعداد 20:16). که چندان