مرکز آنی سرعتصفرinstantaneous center of zero velocityواژههای مصوب فرهنگستاننقطهای از جسم یا گسترة آن که درلحظه سرعت صفر دارد و جسم بر روی آن دَوَران محض میکند متـ . مرکز آنی دَوَران instantaneous center of rotation
مرکزفرهنگ مترادف و متضاد۱. بین، میان، میانه، وسط ۲. پایگاه، جایگاه، قرارگاه، محفل ۳. محور ۴. کانون ۵. قلب
مرکزدیکشنری فارسی به انگلیسیcapital, center, centri-, centro-, core, epicenter, heart, hub, midpoint, navel, seat, station
مرکزلغتنامه دهخدامرکز. [ م َ ک َ ] (ع اِ) میانه ٔ دائره . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). نقطه که میان دائره ٔ پرگار می باشد.(غیاث ). نقطه ٔ پرگار. (مهذب الاسماء). دنگ . در اص
مرکزفرهنگ فارسی طیفیمقوله: بُعد قل، محور، قطب، کانون، وسط، قلب، هسته، ناف، کمر، جزء اساسی سانتر نقطۀ پرگار
ابوالاسوارلغتنامه دهخداابوالاسوار. [ اَ بُل ْ اَس ْ ] (اِخ ) ابوالسوار. شاووربن فضلون . یکی از پادشاهان ارّان و ارمنستان در نیمه ٔ اول مائه ٔ پنجم هجری . مقرّ او شهر گنجه بود و او را
لوحیلغتنامه دهخدالوحی . [ ل َ ] (اِخ ) از شاعران قرن نهم عثمانی واز مردم پرشتئه و سالک طریق تصوف . وی مدتی در خدمت مرکز افندی به کار اشتغال ورزید. این بیت او راست :نیجه الدر صبا
طبریلغتنامه دهخداطبری . [ طَ ب َ ] (ص نسبی ) منسوب به طبرستان . (منتهی الارب ). اهل و ساکن مازندران . منسوب به طبرستان که مرکز آن آمل است و بیشتر از علماء که منسوب به طبرستان هس