مرصلغتنامه دهخدامرص . [ م َ ] (ع مص ) به انگشت دوختن پستان و مانند آن را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
مرسلغتنامه دهخدامرس . [ م َ ] (اِخ ) نام مغی . (اسدی ). نام یکی از آتش پرستان . (جهانگیری ) (برهان ). نام مردی بوده از پیروان زردشت . (آنندراج ) (انجمن آرا). در اسدی شعر ذیل از
مرسلغتنامه دهخدامرس . [ م َ ] (ع ص ) سخت مروسنده . گویند رجل مرس ؛ یعنی مرد سخت مروسنده . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). و رجوع به مَرِس شود.
مِرْصَادِفرهنگ واژگان قرآنكمين گاه (کلمه رصد به معناي آماده شدن براي مراقبت است و مرصد و مرصاد به معناي آن محلي است که براي مراقبت در آنجا قرار بگيرند مانند عبارت "و اقعدوا لهم کل مرصد
مَرْصَدٍفرهنگ واژگان قرآنكمين گاه - زمان کمین نشستن(کلمه رصد به معناي آماده شدن براي مراقبت است و مرصد و مرصاد به معناي آن محلي است که براي مراقبت در آنجا قرار بگيرند مانند عبارت "و اق
مَّرْصُوصٌفرهنگ واژگان قرآنبا سُرب (رصاص) محکم کاري شده (به طوري که در مقابل عوامل انهدام ، مقاوم باشد)
مِرْصَادِفرهنگ واژگان قرآنكمين گاه (کلمه رصد به معناي آماده شدن براي مراقبت است و مرصد و مرصاد به معناي آن محلي است که براي مراقبت در آنجا قرار بگيرند مانند عبارت "و اقعدوا لهم کل مرصد
مَرْصَدٍفرهنگ واژگان قرآنكمين گاه - زمان کمین نشستن(کلمه رصد به معناي آماده شدن براي مراقبت است و مرصد و مرصاد به معناي آن محلي است که براي مراقبت در آنجا قرار بگيرند مانند عبارت "و اق
مرصعةلغتنامه دهخدامرصعة. [ م ُ رَص ْ ص َ ع َ ] (ع ص ) تأنیث مرصع که نعت مفعولی است از مصدر ترصیع. رجوع به مرصع و ترصیع شود.
مرصقلغتنامه دهخدامرصق . [ م ُ ص َ ] (ع ص ) جوز مرصق ؛ گردکان که بیرون آوردن مغزش دشوار باشد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).