مرشوشلغتنامه دهخدامرشوش . [ م َ ] (ع ص ) نعت مفعولی از رَش ّ. رجوع به رش شود. || چکیده شده و پاشیده شده از آب و غیر آن . (غیاث ) (آنندراج ). || افشانده شده . (ناظم الاطباء). || ا
مشوشفرهنگ مترادف و متضاد۱. آسیمه، آشفته، بیآرام، پریشان، شوریده، مضطرب، ناراحت، نگران، هراسان ۲. نامرتب ≠ آرام
مشوش کردنفرهنگ مترادف و متضادآشفته کردن، پریشان کردن، مشوش داشتن، آسیمه کردن، مضطرب ساختن ≠ آرام ساختن
مغشوشفرهنگ مترادف و متضاد۱. آشفته، پریشان، درهم، درهمبرهم، درهمریخته، شوریده، قاطیپاطی، مختل ۲. غشدار، غشی، ناخالص، ناسره ≠ منظم ۳. خالص، ناب
آبزدهلغتنامه دهخداآبزده . [ زَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) آب برافشانده . مرشوش . مرشوشه : درِ سرای مغان رُفته بود و آب زده نشسته پیر و صلایی بشیخ و شاب زده .حافظ.
إرْباکدیکشنری عربی به فارسیمشوش ساختن , به زحمت انداختن , گرفتار کردن , مضطرب نمودن , سرآسيمه کردن , پريشان کردن , نگران کردن , آشفته کردن , به دشواري انداختن , در مخمصه انداختن , در تنگن
مشوش کردنفرهنگ مترادف و متضادآشفته کردن، پریشان کردن، مشوش داشتن، آسیمه کردن، مضطرب ساختن ≠ آرام ساختن
مطشوشةلغتنامه دهخدامطشوشة. [ م َش َ ] (ع ص ) ارض مطشوشة؛ زمین باران نرم و ضعیف رسیده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).