مرسیهلغتنامه دهخدامرسیه . [ م ُ ی َ ] (اِخ ) شهری است از اعمال قرمونه در اندلس . (از معجم البلدان ). شهری به جنوب شرقی اسپانیا. (رحله ٔ ابن جبیر). شهری است بر کرانه ٔ خلیج دریای
مرثیهفرهنگ مترادف و متضاد۱. تعزیه، رثا، سوگسرود، مرثیت، سوگنامه، نوحه، نوحهسرایی ≠ سرود ۲. عزاداری، سوگواری، ماتم
مرثیهلغتنامه دهخدامرثیه . [ م َ ی َ ] (از ع ، اِمص ) مرثیة. مرثیت . در عزای مرده گریستن و برشمردن اوصاف او. رجوع به مرثیة شود. || (اِمص ،اِ) عزاداری . سوکواری . مرده ستائی . ذکر
مرثیهفرهنگ انتشارات معین(مَ یِ) [ ع مرثیة . ] (مص ل .) شعر یا سخنی که در مدح و سوگواری مرده خوانده شود.
مرسیلغتنامه دهخدامرسی . [ م َ سا ] (ع اِ)جایی که چیزی در آن بر جای می ایستد و استوار می گردد. (ناظم الاطباء). || محل توقف کشتیها نزدیک ساحل لنگرگاه . خور. فُرضة. ج ، مَراسی (مرا
مُرْسَاهَافرهنگ واژگان قرآنلنگر انداختنش ( مصدر ميمي - از باب افعال - و به معناي ارساء است ، و ارساء به معناي متوقف کردن و ثابت نگه داشتن کشتي است ، و اين کلمه در جاي ديگر قرآن آمده ، آنج
بتریرلغتنامه دهخدابتریر. [ ب ِ ] (اِخ ) قلعه ای در حوالی مرسیه ٔ اندلس .(از معجم البلدان ). ناظم الاطباء آن را قلعه ای از مضافات مرمیه دانسته است .
مرسیلغتنامه دهخدامرسی . [ م ُ ی ی ] (ص نسبی ) منسوب به مرسیة که از بلاد مغرب است . (از الانساب سمعانی ). رجوع به مرسیة شود.
حسن مرسیلغتنامه دهخداحسن مرسی . [ ح َ س َ ن ِ م َ ] (اِخ ) ابن علی بن محمد طائی فقیه اهل مرسیه مکنی به ابوبکر مالکی (412-498 هَ . ق .). او راست : «المقنع» در شرح لمع. (هدیة العارفین