مرزفرهنگ مترادف و متضاد۱. ثغر، حد، حدود، سامان، سرحد، قلمرو، کرانه ۲. حاشیه، لبه، هامش ۳. خطه، ناحیه ۴. زمین، خاک ۵. بوزه، شراب ≠ متن ۶. بوم
مرزدیکشنری فارسی به انگلیسیanus, border, borderland, bound, boundary, compass, confines, demarcation, demarkation, divide, division, edge, edging, end, frontier, limit, march , outpost, p
مرزلغتنامه دهخدامرز. [ م َ ] (اِ) سرحد. (لغت فرس اسدی ) (برهان قاطع) (انجمن آرا) (رشیدی ).دربند. ثغر. حد. خط فاصل میان دو کشور : بیایید یکسر به درگاه من که بر مرز بگذشت بدخواه
مرزلغتنامه دهخدامرز. [ م َ ] (ع اِ) عیب . زشتی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || کلمه ٔ فارسی معرب است به معنی : حباس که بدان آب را حبس کنند و نگه دارند.(از متن اللغة) (از اق
خط مرزی 1border line, boundary lineواژههای مصوب فرهنگستانخطی در مرز میان دو کشور مستقل متـ . مرز 1 border 1, boundary 2, frontier 1
مرجفرهنگ انتشارات معین(مَ) (اِ.) 1 - مرز. 2 - زمینی که کناره های آن را بلند ساخته در درون آن چیزی بکارند.
واسط 1interface 2واژههای مصوب فرهنگستان1. مرز مشترک میان دو یا چند سامانه یا دستگاه یا برنامۀ مرتبط 2. تجهیزاتی شامل سختافزار یا نرمافزار که امکان میدهد دو سامانۀ انسان یا ماشین بهنحوی با یکدیگر
طرسوسیفرهنگ انتشارات معین(طَ) 1 - (ص نسب .) منسوب به شهر طرسوس (شهری قدیمی در آسیای صغیر). 2 - تقسیم شدنی . 3 - (حامص .) تقسیم شدن ، تکه تکه شدن (می گویند شهر طرسوس مرز اسلام و کفر بوده