مرزابلغتنامه دهخدامرزاب . [ م ِ ] (ع اِ) ناودان . (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ). میزاب . (اقرب الموارد). لغتی است در میزاب . (از متن اللغة). آبریز. (ناظم الاطباء). رجوع به المعرب
مرزآبادلغتنامه دهخدامرزآباد. [ م َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان دیزمار غربی بخش ورزقان شهرستان اهر، در 46هزارگزی شمال غربی ورزق و سی و پنج هزار و پانصدهزارگزی راه تبریز به اهر و در م
مرأبلغتنامه دهخدامرأب . [ م ِ ءَ ] (ع ص ) کسی که چیز شکسته را اصلاح می کند و شکسته بندی می نماید. (ناظم الاطباء).
مرتأبلغتنامه دهخدامرتأب . [ م ُ ت َ ءَ ] (ع ص ) پیوند کرده . || پوشیده . || بخشیده شده . (منتهی الارب ).
مرتابلغتنامه دهخدامرتاب . [ م ُ ] (ع ص ) (از «ری ب ») گمان مند. (مهذب الاسماء). مریب . آنکه به شک باشد. شاک . دیرباور. (یادداشت مرحوم دهخدا).
مرزآبادلغتنامه دهخدامرزآباد. [ م َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان دیزمار غربی بخش ورزقان شهرستان اهر، در 46هزارگزی شمال غربی ورزق و سی و پنج هزار و پانصدهزارگزی راه تبریز به اهر و در م
واسطیلغتنامه دهخداواسطی . [ س ِ ] (اِخ ) احمدبن علی واسطی مکنی به ابوعبداﷲ منسوب به واسط مرزآباد است . وی از محدثان بود. (از لباب الانساب ).
واسطیلغتنامه دهخداواسطی . [ س ِ ] (اِخ ) عیسی بن فاتک مکنی به ابوالنجم شاعر منسوب به واسط مرزآباد است و این شعر از اوست :و ما علی قدره شکرت له لکن شکری له علی قدری لان شکری السها
واسطیلغتنامه دهخداواسطی . [ س ِ ] (ص نسبی ) منسوب به واسط یا واسط بلخ یا واسط مرزآباد و جز آن . رجوع به واسط شود.