مردکلغتنامه دهخدامردک . [ م َ دَ ] (اِ مصغر) (از: مرد + «ک » علامت تصغیر یا تحقیر) به معنی مرد خرد. مرد کوچک . مرد حقیر. مرد پست و فرومایه : ز ری مردک شوم را بازخوان ورا مردم شو
مردکاللولغتنامه دهخدامردکاللو. [ م َ دَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان چرمی بخش حومه ٔ شهرستان قوچان در 30هزارگزی شمال غربی قوچان و یکهزار گزی جنوب راه قوچان به شیروان ، در منطقه ٔ کوهس
مردکهلغتنامه دهخدامردکه . [ م َ دَ ک َ / ک ِ ] (اِ مصغر) (از: مرد + «ک » علامت تصغیر +تحقیر + «ه ») در تداول عامه . گاه مردکه را به معنی آن مرد و مرد معهود به کار برند. رجوع به م
مردکاللولغتنامه دهخدامردکاللو. [ م َ دَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان چرمی بخش حومه ٔ شهرستان قوچان در 30هزارگزی شمال غربی قوچان و یکهزار گزی جنوب راه قوچان به شیروان ، در منطقه ٔ کوهس
مردکشلغتنامه دهخدامردکش . [ م َ ک ُ] (نف مرکب ) قتّال . کشنده . که مرد کشد : به هر سو بدان آهن مردکش به مردم کشی دست می کرد خوش .نظامی .