مردمهلغتنامه دهخدامردمه . [ م َ دُ م َ / م ِ ] (اِ مصغر) مردمک . مردمک چشم . (برهان قاطع) (جهانگیری ) (رشیدی ) (انجمن آرا). مردم دیده : آن خوشه بین چنانک یکی خیک پر نبیدسر بسته و
مردمةلغتنامه دهخدامردمة. [ م ُ دِ م َ ] (ع ص )تأنیث مُردِم . سحاب مردمة؛ ابر ثابت و پا برجای ، کذلک حمی مردمة. (ناظم الاطباء). رجوع به مُردِم شود.
مردمفرهنگ مترادف و متضاد۱. آدم، آدمی، آدمیزاد، انس، انسان، بشر، توده، خلق، عوام، ملت، ناس، نفوس ≠ پری، جن ۲. انسان شریف ۳. مردمک ۴. آدمیان، انسانها ۵. نژاد ۶. اهالی، شهروند، تبعه ۷. اف
مردمةلغتنامه دهخدامردمة. [ م ُ دِ م َ ] (ع ص )تأنیث مُردِم . سحاب مردمة؛ ابر ثابت و پا برجای ، کذلک حمی مردمة. (ناظم الاطباء). رجوع به مُردِم شود.
صعقلغتنامه دهخداصعق . [ ص َ ع َ ] (اِخ ) آبی است بجنب مردمة بر جانب راست آن و آن بیست چشمه است و بنی سعیدبن قرط از بنی ابی بکربن کلاب را بود. (معجم البلدان ).
کاکلغتنامه دهخداکاک . (اِ) مرد که در مقابل زن است . (برهان ). به لغت ماوراءالنهر مرد باشد. (لغت نامه ٔ اسدی ) : همه چون غول بیابان همه چون مار صلیب همه بومره ٔ نجدی همه چون کاک