مردانیلغتنامه دهخدامردانی . [ م َ ] (ص نسبی )زنی که در زی مردان درآید. (ناظم الاطباء). اما در مآخذ دیگر دیده نشده و شاهدی نیز برای آن یافته نشد.
مردانگیفرهنگ مترادف و متضادجرات، جربزه، جوانمردی، دلیری، رادی، رشادت، شجاعت، غیرت، شهامت، فتوت، مروت، نجدت، مردی
مردانهفرهنگ مترادف و متضاد۱. شجاعانه، دلیرانه، جسورانه، غیرتمندانه، غیورانه ۲. مردوار ۳. مربوطبه مرد(ان) ≠ زنانه
مردنیفرهنگ مترادف و متضاد۱. محتضر، مشرفبه موت، مشرف به مرگ ۲. ضعیف، ناتوان، نزار، بیحال ۳. نفله ۴. فناپذیر، زوالپذیر
مردان مردآمیزmen who have sex with men, MSMواژههای مصوب فرهنگستانمردانی که صرفنظر از جهتگیری جنسی خود، با سایر مردان ارتباط جنسی برقرار میکنند
گشت همسریابیromance tourواژههای مصوب فرهنگستانگشتی که کارگزاران همسریابی مکاتبهای یا رایانهای برای مردانی که در جستوجوی همسر هستند برگزار میکنند
عمیرلغتنامه دهخداعمیر. [ ع ُ م َ ] (اِخ ) ابن سعدبن عبید اوسی انصاری . وی از صحابیان بود و در فتوحات شام شرکت داشت . از جانب خلیفه ٔ دوم بر شهر حمص حاکم گشت و خلیفه در حق او می
ازرق چشملغتنامه دهخداازرق چشم . [ اَ رَ چ َ / چ ِ ] (ص مرکب ) که چشم کبود وزاغ دارد: و ایشان [ مردم اندلس ] مردانی اند سپیدپوست و ازرق چشم . (حدود العالم ). و رجوع به ازرق شود.