مرحاجلغتنامه دهخدامرحاج . [ م ِ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) در تداول داش مشدیها، مخفف میرحاج . کسی که پای بسیار بزرگ دارد و هیچ کفش یا چکمه ای به پای او راست نیاید (شاید از اسم یا عنوا
محاجهفرهنگ مترادف و متضاد۱. خصومت، خصومتورزی، دشمنی ۲. استدلال، برهان ۳. جدل، مباحثه ۴. حجت آوردن، دلیل آوردن، استدلال کردن ۵. خصومت ورزیدن
محاجه کردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. استدلال کردن، مباحثه کردن، حجت آوردن ۲. جدل کردن، بگومگو کردن ۳. خصومت ورزیدن، دشمنی کردن
چکمهلغتنامه دهخداچکمه . [ چ َ م َ /م ِ ] (ترکی ، اِ) در ترکی ، موزه را گویند. (آنندراج ) (غیاث ). مأخوذ از ترکی ، موزه ٔ ساقه بلند و کفش مسافر. (ناظم الاطباء). قسمی پوتین ساقه
کفشکیلغتنامه دهخداکفشکی . [ ک َ ش َ ] (اِ) در اصطلاح کُشتی ، فنی است و آن چنان است که چون حریف دریابدکه هیچ جای خودش در بند خصم نیست ناگاه با نوک پنجه ٔ پا به وسط پای حریف و بیضه
تیرآورلغتنامه دهخداتیرآور. [ وَ ] (نف مرکب ) که تیر آورد مر تیرانداز را. آورنده ٔ تیر و اندازنده ٔ تیر : باکم از ترکان تیرانداز نیست طعنه ٔ تیرآورانم می کشد. حافظ.می شناسم چشم او