مرتعشلغتنامه دهخدامرتعش . [ م ُ ت َ ع ِ ] (ع ص ) رعشه دار. لرزان . (غیاث اللغات ). لرزنده . (آنندراج ). مرتعد. (یادداشت مرحوم دهخدا). که لرزش و ارتعاش دارد. رجوع به ارتعاش شود :
مرتعهلغتنامه دهخدامرتعه . [ م َ ت َ ع َ ] (ع اِ) چراگاه . مرتع. چمن زار : او نمی دانست کاندر مرتعه از کلاب آمد ورا این واقعه . مولوی .رجوع به مرتع شود.
مرتهشةلغتنامه دهخدامرتهشة.[ م ُ ت َ هَِ ش َ ] (ع ص ) قوس مرتهشة؛ کمان نرم و سست که سرهایش بهم درآید به کشیدن . (منتهی الارب ). || تأنیث مرتهش . رجوع به مرتهش و ارتهاش شود.