مرتحللغتنامه دهخدامرتحل . [ م ُ ت َ ح ِ ] (ع ص ) کوچ کننده . (ناظم الاطباء). نعت فاعلی است از ارتحال . رجوع به ارتحال شود.- مرتحل شدن ؛ راه افتادن . حرکت کردن . کوچ کردن : بدان
ابن المرتحللغتنامه دهخداابن المرتحل . [ اِ نُل ْ ؟ ] (اِخ )او راست : کتاب القرعةالکبیر و کتاب القرعةالصغیر.
مرتجلاًلغتنامه دهخدامرتجلاً. [ م ُ ت َ ج ِ لَن ْ ] (ع ق ) ارتجالاً. به بدیهه . فی البدیهه . بی تأمل و تهیه . بدون تأمل و تفکر: قصیده ای مرتجلا انشاء کرد.
ابن المرتحللغتنامه دهخداابن المرتحل . [ اِ نُل ْ ؟ ] (اِخ )او راست : کتاب القرعةالکبیر و کتاب القرعةالصغیر.
تکییتلغتنامه دهخداتکییت . [ ت َ ] (ع مص ) پر کردن آوند را. || آسان و سهل گردانیدن رخت و سامان را.(منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد): کیت جهازک اما کنت مرت
ناصبورلغتنامه دهخداناصبور. [ ص َ ] (ص مرکب ) ناشکیبا. بی حوصله . بی صبر. (ناظم الاطباء). عجول . بی تاب . بی قرار. مضطرب : بدان شب که معشوق من مرتحل شددلی داشتم ناصبور وقلیقا. منوچ
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمدبن مفرج بن ابی الخلیل النباتی ، مکنی به ابوالعباس و معروف به ابن الرومیة اموی اندلسی اشبیلی . ابن ابی اصیبعه در عیون الانباء آرد
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن محمد الصخری الخوارزمی ، مکنی به ابوالفضل . ابومحمد محمودبن ارسلان در تاریخ خوارزم گوید: او یکی از مفاخر خوارزم است و در اواخر سال 40