مرتثدلغتنامه دهخدامرتثد. [ م ُت َ ث ِ ] (ع ص ) بر هم نهنده ٔ رخت . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). پهلوی همدیگر نهنده ٔ متاع و رخت . (ناظم الاطباء). یقال : ترکهم مرتثدین ما تحملوا بعد
مرتدفرهنگ مترادف و متضاد۱. ازدینبرگشته، بیدین، رافض، ترک مسلمانی کرده ۲. زندیق، کافر، مشرک، ملحد ≠ مومن
مرتادلغتنامه دهخدامرتاد. [ م ُ ] (ع ص ) طالب . نعت فاعلی است از ارتیاد. (از اقرب الموارد). رجوع به ارتیاد شود.|| (اِ) در شواهد ذیل به معنی مطلوب و مقصود و خواسته و مراد آمده است
مرتثلغتنامه دهخدامرتث . [ م ُ ت َث ث ] (ع ص ) افتاده ٔ سست . یقال : جمل مرتث و ناقة مرتث ؛ أی ساقطة ضعیفة. (از منتهی الارب ).
مرتدلغتنامه دهخدامرتد. [ م ُ ت َدد ] (ع ص ) از دین برگشته . نعت فاعلی است از ارتداد. اصلاًبه معنی برگشت و رجوع ، و به کسی اطلاق شود که از دین حق برگشته باشد. و در شرع کسی که بعد
مرتدحلغتنامه دهخدامرتدح . [ م ُ ت َ دَ ] (ع اِ) فراخی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). سعة. منتدح . (اقرب الموارد).
مرتدعلغتنامه دهخدامرتدع . [ م ُ ت َ دِ ] (ع ص ) بازایستنده از کاری . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع کننده .بازگردنده . (از متن اللغة). نعت فاعلی است از ارتداع به معنی رجوع و بازگشت :