مرتبسلغتنامه دهخدامرتبس . [ م ُ ت َ ب ِ ] (ع ص ) گوشت سخت و درهم . (ناظم الاطباء). نعت فاعلی است از ارتباس . رجوع به ارتباس شود.
مرتبثلغتنامه دهخدامرتبث . [ م ُ ت َ ب ِ ] (ع ص ) پراکنده . متفرق . (ناظم الاطباء). نعت فاعلی است از ارتباث . رجوع به ارتباث و ارباث شود.
مرتباًلغتنامه دهخدامرتباً. [ م ُ رَت ْ ت َ بَن ْ ] (ع ق ) پیاپی . پی در پی . به ترتیب . متوالیاً. || با نظم و ترتیب . (از فرهنگ فارسی معین ).
مَرتبان، مرطبان،مرتبونگویش تهرانیظرف شیشهای دهان گشاد برای گردوی تازه/شیشه بزرگ دهانه باریک جای سرکه
تنظیمفرهنگ مترادف و متضاد۱. انتظام، ترتیب، تنسیق، مرتبسازی، نظم، نظمدهی، ۲. مرتب کردن، منظم کردن، سروسامان دادن ≠ نابسامان کردن
associatedدیکشنری انگلیسی به فارسیمرتبط است، شریک کردن، مصاحبت کردن، وابسته کردن، امیزش کردن، همدم شدن، پیوستن، مربوط ساختن، معاشرت کردن