مراکزلغتنامه دهخدامراکز. [ م َ ک ِ ] (ع اِ) ج ِ مَرْکَز. رجوع به مَرکَز شود.- مراکز بحران ؛ در نجوم ، عبارت است از رسیدن قمر به درجات معینه از فلک البروج . و آن را تأسیسات قمر
مراکضلغتنامه دهخدامراکض . [ م َ ک ِ ] (ع اِ) مراکض الحوض ؛ اطراف حوض . (از منتهی الارب ). جوانب حوض . (از متن اللغة).
مرکزدیکشنری عربی به فارسیمرکز , ميان , وسط ونقطه مرکزي , درمرکز قرار گرفتن , تمرکز يافتن , متمرکز کردن , تمرکز دادن , تغليظ
centersدیکشنری انگلیسی به فارسیمراکز، مرکز، میانه، مدار، میان، وسط و نقطه مرکزی، در مرکز قرار گرفتن، تمرکز یافتن
entrapsدیکشنری انگلیسی به فارسیمراکز درمانی، تله انداختن، بدام انداختن، بغرنج کردن، گوریده شدن، گول زدن، اغفال کردن