مرافعهفرهنگ مترادف و متضاد۱. داوری، شکایت ۲. جدال، دعوا، ستیزه، شکایت، کشمکش، منازعه، نزاع، بزنبزن ≠ مصالحه
مرافعهلغتنامه دهخدامرافعه . [ م ُ ف َ / ف ِ ع َ / ع ِ ] (ازع اِمص ) مرافعة. مرافعت . دعوی پیش حاکم بردن . (غیاث اللغات ). قصه به حاکم بردن . به قاضی برداشتن . با خصم به داور رفتن
مرافعهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. با هم دعوا داشتن؛ مشاجره داشتن.۲. شکایت نزد حاکم بردن؛ با هم به دادگاه رفتن و دادخواهی کردن.
مرافعةلغتنامه دهخدامرافعة. [ م ُ ف َ ع َ ] (ع مص ) چیزی با کسی به ملک یا به قاضی برداشتن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). شکایت بردن پیش حاکم و نزدیک حاکم شدن با خصم . (آنندراج ).
مرافعه افتادنلغتنامه دهخدامرافعه افتادن . [ م ُ ف َ / ف ِ ع َ / ع ِ اُ دَ ] (مص مرکب ) : وی [ احمد عبدالصمد] قصه ها کرد در معنی کاله ٔ وی [ احمد حسن ] بدان وقت که مرافعه افتاد و مصادره .
مرافعه بردنلغتنامه دهخدامرافعه بردن . [ م ُ ف َ / ف ِ ع َ / ع ِ ب ُ دَ ] (مص مرکب ) طرح دعوی کردن : مرافعه به کسی بردن ؛ به او شکایت بردن . از او داوری خواستن : القصه مرافعه ٔ این سخن
مرافعه دادنلغتنامه دهخدامرافعه دادن . [ م ُ ف َ / ف ِ ع َ / ع ِ دَ ] (مص مرکب ) : خواجه زمانی اندیشید بد شده بود بااین احمد ینالتکین بدان سبب که از وی قصدها رفت بدان وقت که خواجه مرافع