مرارتلغتنامه دهخدامرارت . [ م َ رَ ] (از ع اِمص ) مرارة. تلخ شدن . رجوع به مَرارَة شود. || (اِمص ) تلخی . (غیاث اللغات ). ضد حلاوت : بداند که مرارت آن کاس و حرارت آن باس کفار را
مرارتفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. تلخ شدن.۲. تلخی.۳. [مجاز] رنج؛ سختی. مرارت کشیدن: (مصدر لازم) [مجاز] زحمت کشیدن؛ رنج بردن؛ تلخی چشیدن.
تلخیلغتنامه دهخداتلخی . [ ت َ ] (حامص ) مرارت چون تلخی بادام و تلخی گلاب و در تلخی می و صهبا کنایه از تندی می و تلخی دریا کنایه از شوری آب . (آنندراج ). مرارت و مزه ٔ تلخ . (ناظ
طلخیلغتنامه دهخداطلخی . [ طَ ] (حامص ) تلخی . مرارت : طلخی و شیرینیش آمیخته ست کس نخورد نوش و شکر باهیون .رودکی (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نسخه ٔ نخجوانی ).