مرئیفرهنگ مترادف و متضاد۱. قابل مشاهده، قابلرویت، رویتپذیر، دیدنی ۲. پدیدار، هویدا، ظاهر، پدید، آشکار، پیدا، ظاهر، محسوس، مشهود، معلوم، هویدا ≠ مخفی، غیرمرئی، نامرئی
مرئیلغتنامه دهخدامرئی . [ م َ آ ] (ع اِ) منظر. (یادداشت مؤلف ). جائی که در آن چیزی دیده شود. (فرهنگ فارسی معین ). مَرأی ̍. منظر. (از اقرب الموارد).- در مرئی و منظر ؛ در دیدگاه
مرئیلغتنامه دهخدامرئی . [ م َ ئی ی ] (ع اِ) انسانیت . مردی . (ناظم الاطباء). رجوع به مرء شود. || (ص نسبی ) منسوب به امروءالقیس نام امروءالقیس بن حجر که نسبت بدان مرقسی است . (یا
مرعیفرهنگ مترادف و متضاد۱. رعایت، مراعات ۲. رعایتشده، مراعاتشده ۳. ملحوظ، منظور، لحاظ، رعایت ۴. رعایت کردن، لحاظ کردن
مرعیلغتنامه دهخدامرعی . [ م َ عا / م َ عَن ْ ] (ع مص ) چریدن . (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ) (دهار) (از اقرب الموارد) (غیاث ). || چرانیدن . (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). مت
مرعیلغتنامه دهخدامرعی . [ م َ عی ی ] (ع ص ) نعت مفعولی از رَعْی و رِعایة. رجوع به رعی و رعایة شود. رعایه کرده شده . ملحوظ. آنچه رعایت کرده شود. (از اقرب الموارد). نگاهبانی شده و
مرئی شدنفرهنگ مترادف و متضادظاهر شدن، هویدا گشتن، پدیدار گشتن، آشکار شدن، پیداشدن، قابلرویت شدن، دیده شدن
مرئیاتلغتنامه دهخدامرئیات . [ م َ ئی یا ] (ع ص ، اِ) چیزهائی که دیده می شوند. (غیاث اللغات ) (از آنندراج ). دیده شوندگان . دیدنیها. (یادداشت مؤلف ).
مرئیةلغتنامه دهخدامرئیة. [ م َ ی َ ] (ع ص ) مُرء. ماده شتر که اثر باران بر پستانش دیده شود. (منتهی الارب ).
مرئیاتلغتنامه دهخدامرئیات . [ م َ ئی یا ] (ع ص ، اِ) چیزهائی که دیده می شوند. (غیاث اللغات ) (از آنندراج ). دیده شوندگان . دیدنیها. (یادداشت مؤلف ).
مرئیةلغتنامه دهخدامرئیة. [ م َ ی َ ] (ع ص ) مُرء. ماده شتر که اثر باران بر پستانش دیده شود. (منتهی الارب ).