مدکلغتنامه دهخدامدک . [ م َ دَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان سپاه منصور شهرستان بیجار. در 27هزارگزی جنوب غربی حسن آباد سوگند در منطقه ٔ کوهستانی و سردسیری واقع است و 240 تن سکنه د
مدکلغتنامه دهخدامدک . [ م ِدَک ک ] (ع ص ) مرد توانا بر کار. (منتهی الارب ). که درعمل قوی است . (از متن اللغة). مرد نیرومند که بشدت بر زمین گام نهد . (از اقرب الموارد). و تأنیث
مُّدَّکِرٍفرهنگ واژگان قرآنياد آور - متذكّر- كسي كه به ياد آورد - تذكّر گيرنده (در اصل "مذ ْتَكِر "(اسم فاعل)در باب افتعال بوده كه تا و ذال به دال تبديل شده اند)
مدکوبةلغتنامه دهخدامدکوبة. [ م َ ب َ ] (ع ص ) بسیار کشته و خسته گردیده در کار. (منتهی الارب ). معضوضة من القتال . (متن اللغة) (اقرب الموارد).
مدکوعلغتنامه دهخدامدکوع . [ م َ ] (ع ص ) گرفتار به علت دکاع . (منتهی الارب ). اسب و یا شتر گرفتار بیماری سینه . (ناظم الاطباء) (از متن اللغة). رجوع به دکاع شود.
مدکدکةلغتنامه دهخدامدکدکة. [ م ُ دَ دَ ک َ ] (ع ص ) ارض مدکدکة؛ زمین که از کثرت پشک و کمیز شتر فاسد شده باشد. (منتهی الارب ) (از متن اللغة). || زمین هموار و برابر. (منتهی الارب ).
مدکرلغتنامه دهخدامدکر. [ م ُدْ دَ ک ِ ] (ع ص ) (از «ذ ک ر») یادآورنده . (از ناظم الاطباء). متعظ. (یادداشت مؤلف ) : و لقد ترکناها آیة فهل من مدکر. (قرآن 15/54).
مدکةلغتنامه دهخدامدکة. [ م ِ دَک ْ ک َ ] (ع ص ) توانا بر کار. (ازمنتهی الارب ). تأنیث مِدَک ّ است . رجوع به مدک شود.
مدکوبةلغتنامه دهخدامدکوبة. [ م َ ب َ ] (ع ص ) بسیار کشته و خسته گردیده در کار. (منتهی الارب ). معضوضة من القتال . (متن اللغة) (اقرب الموارد).
مدکوعلغتنامه دهخدامدکوع . [ م َ ] (ع ص ) گرفتار به علت دکاع . (منتهی الارب ). اسب و یا شتر گرفتار بیماری سینه . (ناظم الاطباء) (از متن اللغة). رجوع به دکاع شود.
مدکدکةلغتنامه دهخدامدکدکة. [ م ُ دَ دَ ک َ ] (ع ص ) ارض مدکدکة؛ زمین که از کثرت پشک و کمیز شتر فاسد شده باشد. (منتهی الارب ) (از متن اللغة). || زمین هموار و برابر. (منتهی الارب ).
مدکرلغتنامه دهخدامدکر. [ م ُدْ دَ ک ِ ] (ع ص ) (از «ذ ک ر») یادآورنده . (از ناظم الاطباء). متعظ. (یادداشت مؤلف ) : و لقد ترکناها آیة فهل من مدکر. (قرآن 15/54).