مدمملغتنامه دهخدامدمم . [ م ُ دَم ْ م ِ ](ع ص ) طلاکننده ٔ دمام بر چشم خانه . (آنندراج ). آنکه طلا می کند کنار مژگانها را. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). نعت فاعلی است از تدم
مدمملغتنامه دهخدامدمم . [ م ُ دَم ْم َ ] (ع ص ) چاه خُرد سربرآورده . (منتهی الارب ). بئر مطوی . (از اقرب الموارد).
مدممونتنلغتنامه دهخدامدممونتن . [م َ م َ مو ن ِ ت َ ] (هزوارش ، مص ) بر وزن لبلبوشکن ، به لغت ژند و پاژند به معنی ترسیدن و واهمه کردن و رمیدن باشد. (برهان قاطع) .
مدممونتنلغتنامه دهخدامدممونتن . [م َ م َ مو ن ِ ت َ ] (هزوارش ، مص ) بر وزن لبلبوشکن ، به لغت ژند و پاژند به معنی ترسیدن و واهمه کردن و رمیدن باشد. (برهان قاطع) .