مدملغتنامه دهخدامدم . [ م ُ دِم م ] (ع ص ) آنکه زشت و بطور فضاحت رفتارمی کند. (ناظم الاطباء). کار بد و زشت کننده . (آنندراج ). || پدری که بچه ٔ زشت آورده باشد. (ناظم الاطباء):
مدمغفرهنگ مترادف و متضاد۱. آزرده، دمغ، ناراحت، اخمو ۲. پرنخوت، خودبین، خودپسند، خودخواه، کانا، متفرعن، مغرور
مدمعلغتنامه دهخدامدمع. [ م ُ م ِ ] (ع ص ) پرکننده ٔ خنور. (ناظم الاطباء). نعت فاعلی است از ادماع . رجوع به ادماع شود.
مدماکلغتنامه دهخدامدماک . [ م ِ ] (ع اِ) رسته ٔ بنا. (منتهی الارب ). الساف البناء. (متن اللغة) (از اقرب الموارد). رسته ٔ خشت در دیوار. (از مهذب الاسماء). هر ردیف از خشت .(از متن
مدمشقلغتنامه دهخدامدمشق . [ م ُ دَ ش َ ] (ع ص ) گوشت بریان نیم پخته . (منتهی الارب ). مُضَهَّب . (متن اللغة) (از اقرب الموارد).
مدمعلغتنامه دهخدامدمع. [ م ُ م ِ ] (ع ص ) پرکننده ٔ خنور. (ناظم الاطباء). نعت فاعلی است از ادماع . رجوع به ادماع شود.
مدماکلغتنامه دهخدامدماک . [ م ِ ] (ع اِ) رسته ٔ بنا. (منتهی الارب ). الساف البناء. (متن اللغة) (از اقرب الموارد). رسته ٔ خشت در دیوار. (از مهذب الاسماء). هر ردیف از خشت .(از متن
مدمشقلغتنامه دهخدامدمشق . [ م ُ دَ ش َ ] (ع ص ) گوشت بریان نیم پخته . (منتهی الارب ). مُضَهَّب . (متن اللغة) (از اقرب الموارد).
مدمجلغتنامه دهخدامدمج . [ م ُ م ِ ](ع ص ) آنکه می پیچد در جامه . (ناظم الاطباء). پیچنده ٔ چیزی در جامه . (آنندراج ): ادمجه ؛ لفه فی ثوب . (متن اللغة). نعت فاعلی است از ادماج . ر
مدماجةلغتنامه دهخدامدماجة. [ م ِ ج َ ] (ع اِ) دستار سر. (منتهی الارب ). عمامه . (متن اللغة) (از اقرب الموارد).