مدشلغتنامه دهخدامدش . [ م َ دَ ] (ع مص ) سست شدن بینائی . (منتهی الارب ). به مَدَش دچار شدن چشم . (از متن اللغة). || تاریک شدن چشم از گرسنگی یا از گرمی . (منتهی الارب ) (از اقر
مدشلغتنامه دهخدامدش . [ م َ دِ ] (ع ص ) رجل مدش ؛ مرد گول و نادان در کار. (ناظم الاطباء). اخرق . (متن اللغة) (اقرب الموارد).
مدشلغتنامه دهخدامدش . [م َ ] (ع مص ) کم خوردن . (منتهی الارب ) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). || کم دادن . (منتهی الارب ). کم بخشیدن . اندکی عطا کردن . مدوش . (متن اللغة).
مدشاءلغتنامه دهخدامدشاء. [ م َ ] (ع ص ) آن زن که گوشت ندارد بر دستها. (مهذب الاسماء). تأنیث امدش . رجوع به امدش و نیز رجوع به مدش شود.
مدشةلغتنامه دهخدامدشة. [ م َ ش َ ] (ع اِمص ) سبکی . (منتهی الارب ). خفت و قلت گوشت . (از متن اللغة): فی لحمه مدشة؛ ای خفة، و فی المحکم ؛ ای قلة. (از اقرب الموارد). || مرض . (متن
مدشاءلغتنامه دهخدامدشاء. [ م َ ] (ع ص ) آن زن که گوشت ندارد بر دستها. (مهذب الاسماء). تأنیث امدش . رجوع به امدش و نیز رجوع به مدش شود.
مدشةلغتنامه دهخدامدشة. [ م َ ش َ ] (ع اِمص ) سبکی . (منتهی الارب ). خفت و قلت گوشت . (از متن اللغة): فی لحمه مدشة؛ ای خفة، و فی المحکم ؛ ای قلة. (از اقرب الموارد). || مرض . (متن
جزر و مدلغتنامه دهخداجزر و مد. [ ج َ رُ م َدد ] (ترکیب عطفی ، اِ مرکب ) بازگشتن آب دریا و بالا آمدن آن و به مجاز، زیر و زبر باشد : شه چو دریاست بی دروغ و دریغجزر و مدش به تازیانه و
مدوشلغتنامه دهخدامدوش . [ م َ ] (ع مص ) کم دادن . (از منتهی الارب ). کم عطا کردن . مدش . (از متن اللغة).
موج زدنلغتنامه دهخداموج زدن . [ م َ / م ُ زَ دَ ] (مص مرکب ) تموج . پدید آمدن خیزاب بر دریا. تلاطم . پیدا آمدن کوهه ٔ آب دریا. (از یادداشت مؤلف ). مور. (منتهی الارب ). متموج شدن ؛