مدسوسلغتنامه دهخدامدسوس . [ م َ ] (ع ص ) بعیر مدسوس ؛ شتران قطران مالیده شده . (آنندراج ) (ناظم الاطباء): دس البعیر؛ لم یبالغ فی هنائه من الجرب ، فالبعیر، مدسوس و الاسم دس . (اقر
محسوسفرهنگ مترادف و متضاد۱. آشکار، ظاهر، عیان، مرئی، مشهود، ملموس، نمایان، هویدا ۲. حسشده، احساسشده، ادراکشده ≠ نامحسوس
محسوسدیکشنری فارسی به انگلیسیcorporeal, noticeable, observable, palpable, perceivable, sensible, tangible
ممسوسلغتنامه دهخداممسوس . [ م َ ] (ع ص ) دل بشده . (مهذب الاسماء). دیوانه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). مجنون . (یادداشت مرحوم دهخدا). || سوده شده . (آنندراج ).
مبسوسلغتنامه دهخدامبسوس . [ م َ ] (ع ص ) کوه ریزریز گشته و خاک کرده شده . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ). || مردی که پاره ای از مال وی تلف شده باشد. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ ج
محسوسلغتنامه دهخدامحسوس . [ م َ ] (ع ص ) به حس دریافته شده . آنچه به حواس ظاهر دریافته و ادراک شود. مقابل معقول . (یادداشت مرحوم دهخدا). مقابل معقول یعنی آنچه به قوای باطنی و عقل
محسوساتلغتنامه دهخدامحسوسات . [ م َ ] (ع ص ، اِ) ج ِ محسوسة. اموری که به حواس ظاهره ادراک شوند و آنها شامل مذوقات مشمومات ، ملموسات ، مبصرات و مسموعات اند. مقابل معقولات . حس شدنی