مدرارلغتنامه دهخدامدرار. [ م ِ ] (اِخ ) ابن یسعبن ابی القاسم سمکوبن و اسول مکناسی بربری ، جد امراء بنی مدرار است که متوالیاً دویست و نه سال در مغرب اقصی حکمرانی کردند. وی در حدود
مدرارلغتنامه دهخدامدرار. [ م ِ ] (ع ص ) باران ریزان . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ص 87). ابر ریزان که نیک بارد. (دستورالاخوان ) ابر بسیاربارنده . (غیاث اللغات از منتخب و صراح ). بسیار
مِّدْرَاراًفرهنگ واژگان قرآنپى در پى و با بركت (کلمه مدرارا مبالغه از مصدر در به معنی ريزش است و مورد استعمال اصلي آن در خصوص شير پستان بوده و بعدها در مورد باران نيز به عنوان استعاره استع
مدار رأس الجدیلغتنامه دهخدامدار رأس الجدی . [ م َ رِ رَءْ سُل ْ ج َدْی ْ ] (اِخ ) مداری که به موازات خط استوا و در جنوب آن به فاصله ٔ 23 درجه و 27 دقیقه و 6 ثانیه بر روی کره ٔ زمین فرض ش
مدار رأس السرطانلغتنامه دهخدامدار رأس السرطان . [ م َ رِ رَءْ سُس ْ س َ رَ ] (اِخ ) مداری که به موازات خط استوا و در شمال آن به فاصله ٔ 23 درجه و 27 دقیقه و 6 ثانیه بر روی کره ٔ زمین کشیده
مدارفرهنگ مترادف و متضاد۱. دوایر فرضی موازی باخط استوا ۲. مسیر ۳. دور، گرد، پیرامون ۴. حیطه، پهنه ۵. مسیر فرضی حرکت انتقالیسیارات ۶. مسیر جریان (برق والکترومغناطیسی) ۷. مرکز ۸. حلقه ۹.
مدارافرهنگ مترادف و متضاد۱. اعتدال، تسامح، سعهصدر، مماشات، میانهروی ۲. سازش، ملایمت، رفق کردن ۳. مهربانی، نرمی ≠ قهر ۴. بردباری، تحمل
مِّدْرَاراًفرهنگ واژگان قرآنپى در پى و با بركت (کلمه مدرارا مبالغه از مصدر در به معنی ريزش است و مورد استعمال اصلي آن در خصوص شير پستان بوده و بعدها در مورد باران نيز به عنوان استعاره استع
یسعلغتنامه دهخدایسع. [ ی َ س َ ] (اِخ ) صاحب سجلماسة از خاندان مدرار که عبیداﷲ مهدی امام و پیشوای علویان افریقا یا مؤسس سلسله ٔعبیدیان را به امر خلیفه ٔ عباسی زندانی کرد. رجوع
باران ریزلغتنامه دهخداباران ریز. (اِ مرکب ) بمعنی آبریز و میزاب و ناودان . (آنندراج ). ناودان و میزاب . (ناظم الاطباء). مدرار. (ترجمان القرآن ).
ریزانلغتنامه دهخداریزان . (نف ، ق مرکب ) نعت فاعلی از ریختن و به معنی در حال ریزش . (از شعوری ج 2 ص 19). پاشان . افشان . روان . جریان دارنده . (ناظم الاطباء). ریزنده . مدرار. در
غادیةلغتنامه دهخداغادیة. [ ی َ ] (ع ص ، اِ) ابر بامدادی . (منتهی الارب ). ج ، غادیات و غوادی . (مهذب الاسماء). ابر که بامداد برآید. (دهار). ابری که بامداد پیدا شود. (غیاث از لطائ