مدبرفرهنگ مترادف و متضادصاحبتدبیر، صاحب اندیشه، بصیر، چارهاندیش، اندیشمند، بادرایت، سیاستمدار، کاردان، مدیر ≠ بیکیاست
مدبردیکشنری فارسی به انگلیسیcircumspect, contriver, diplomatic, judicious, politic, reasonable, thoughtful
مدبرلغتنامه دهخدامدبر. [ م ُ ب َ ] (ع ص ) پشت داده شده ؛ یعنی کسی که دولت و بخت او را پشت داده باشد؛ یعنی برگشته باشد. (از غیاث اللغات ). بخت برگشته . بدبخت . نامقبل . نعت مفعول
مُدَبِّرَاتِفرهنگ واژگان قرآنتدبیر کنندگان ( تدبير که با دُبُر به معنی پشت از یک ریشه است به معناي اين است که چيزي را بعد ازیا در پی و پشت چيز ديگر بگيريم به عبارت دیگر به برنامه ریزی برای
مدبریلغتنامه دهخدامدبری . [ م ُ دَب ْ ب ِ ] (حامص ) تدبیر. رای زنی . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به مُدَبِّر شود.
مدبریلغتنامه دهخدامدبری . [ م ُ ب َ ] (حامص ) مدبر بودن . نامقبل بودن . بدبختی . شوربختی : نشان مدبریت این بس که هرگزچو عباسی نشوئی طیلسانت . ناصرخسرو.تنگدستی را همی گر مدبری خوا
مدبراتلغتنامه دهخدامدبرات . [ م ُ دَب ْ ب ِ ] (ع ص ، اِ) تدبیرکنندگان . چاره گران . ج ِ مدبرة. رجوع به مدبر و مدبرة شود. || فرشتگان و قوا. (از ناظم الاطباء). فرشتگانی که از آسمان