مدانلغتنامه دهخدامدان . [ م ُ] (ع ص ) آنکه پیش فروش کند و مدیون باشد و آن را که به دین گیرند. (از متن اللغة). مُدّان . مدیون . مدین .(متن اللغة) (اقرب الموارد). که بر او وامی اس
مدانلغتنامه دهخدامدان . [ م ُدْ دا ] (ع ص ) که وام بسیار بر او باشد. مُدان . مدیون . مدین . (از متن اللغة). رجوع به مُدان و نیز رجوع به مَدان و مدّان شود.
مدانلغتنامه دهخدامدان . [ ] (اِخ ) دهی است از دهستان الموت بخش معلم کلایه ٔ شهرستان قزوین . در 15هزارگزی جنوب شرقی معلم کلایه و 61هزارگزی راه عمومی و در منطقه ٔ کوهستانی سردسیری
مدانلغتنامه دهخدامدان . [ م َ ] (اِخ ) نام بتی از بتهای عرب جاهلی است . عبدالمدان ابن البرکات الحارثیة - جد ریطه بنت عبیداﷲ و زوجه محمدبن علی و مادر سفاح - بدان مربوط است . (از
مدعنلغتنامه دهخدامدعن . [ م ُ ع َ ] (ع اِ) بدخو و بدغذا. (منتهی الارب ). دَعِن .بدخلق بدخوراک . (از اقرب الموارد) (از متن اللغة).
مدانیسلغتنامه دهخدامدانیس . [ م َ ] (ع ص ، اِ) ج ِ دَنِس . (متن اللغة). رجوع به دنس شود. || ج ِ مدناس . (ناظم الاطباء).
مداناتلغتنامه دهخدامدانات . [ م ُ ] (ع اِمص ) نزدیکی . مقاربت . (یادداشت مؤلف ). رجوع به مداناة شود.
مداناةلغتنامه دهخدامداناة. [ م ُ ] (ع مص ) به چیزی نزدیک شدن . (زوزنی از یادداشت مؤلف ) (تاج المصادر بیهقی ). || نزدیک گردانیدن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). قریب هم کردن و به
مدانسلغتنامه دهخدامدانس . [ م َ ن ِ ] (ع اِ) معایب . (اقرب الموارد). || مواضع ناپاکی . (از اقرب الموارد). ج ِ مدنس . (ناظم الاطباء).
مدانیسلغتنامه دهخدامدانیس . [ م َ ] (ع ص ، اِ) ج ِ دَنِس . (متن اللغة). رجوع به دنس شود. || ج ِ مدناس . (ناظم الاطباء).
مداناتلغتنامه دهخدامدانات . [ م ُ ] (ع اِمص ) نزدیکی . مقاربت . (یادداشت مؤلف ). رجوع به مداناة شود.