مخیدنلغتنامه دهخدامخیدن . [ م َ دَ ] (مص ) جنبیدن . (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص 114) . خزیدن . لغزیدن . جنبیدن و حرکت کردن . (برهان ). جنبیدن و متحرک شدن . (ناظم الاطباء) : سبک نی
مخیدنفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. خزیدن.۲. جنبیدن.۳. چسبیدن: ◻︎ سبک پیرزن سوی خانه دوید / برهنه به اندام او درمخید (ابوشکور: شاعران بیدیوان: ۱۰۰).۴. به دنبال کسی رفتن.
درمخیدنلغتنامه دهخدادرمخیدن . [ دَ م َ دَ ] (مص مرکب ) مخیدن . (یادداشت مرحوم دهخدا). درمجیدن . برمجیدن . خزیدن : سبک نیک زن سوی چاکر دویدبرهنه به اندام من درمخید . رودکی .رجوع به
لولیدنلغتنامه دهخدالولیدن . [ دَ ] (مص ) جنبیدن چنانکه کرم در جای خویش . در تداول عامه ، جنبیدن چنانکه کرم خرد دراز سرخ در آب . جنبیدن چنانکه مار حلقه زده بر خود یا کرمهای بسیاری
مخلغتنامه دهخدامخ .[ م َ ] (اِ) آتش را گویند و به عربی نار خوانند. (برهان ). آتش را گویند. (آنندراج ) (انجمن آرا). آتش . (فرهنگ رشیدی ). آتش و نار. (ناظم الاطباء) : در خلوت تن
مخندهلغتنامه دهخدامخنده . [ م َ خ َ دَ / دِ ] (نف ) جنبنده و خزنده را گویند که مراد حشرات الارض باشد. (برهان ) (آنندراج ).جانوران جنبنده و خزنده مانند مار و دیگر حشرات الارض و هر