مخیلغتنامه دهخدامخی . [ م ُخ ْ خی ] (ص نسبی ) منسوب به مخ : صفراء مخی ؛ هرگاه که بلغم سطبری با صفرابیامیزد، و حرارت وی کمتر گردد هم سطبر شود همچون زرده ٔ خایه ٔ مرغ . طبیبان آن
lodgedدیکشنری انگلیسی به فارسیتسلیم شد، مسکن دادن، منزل دادن، پذیرایی کردن، گذاشتن، تسلیم کردن، قرار دادن، منزل کردن، بیتوته کردن، به لانه پناه بردن، ساکن کردن
lodgeدیکشنری انگلیسی به فارسیتسلیم شدن، منزل، کلبه، خانه، انبار، جا، شعبه فراماسون ها، مسکن دادن، منزل دادن، پذیرایی کردن، گذاشتن، تسلیم کردن، قرار دادن، منزل کردن، بیتوته کردن، به لانه پنا
مخیخلغتنامه دهخدامخیخ . [ م َ ] (ع ص ) عظم مخیخ ؛ استخوان بامغز. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مخیخلغتنامه دهخدامخیخ . [ م ُ ] (ع ص ) گیاه اندک گردیده و نهان . (آنندراج ) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
مخیخلغتنامه دهخدامخیخ . [ م ُ خ َ ](ع اِمصغر) مغز کوچک . خردمغز . (یادداشت مرحوم دهخدا). و رجوع به مخچه شود.
مخیالةلغتنامه دهخدامخیالة. [م ِخ ْ ل َ ] (ع ص ) ابری که آن را بارنده پندارند. (ناظم الاطباء) (از جانسون ).