مخلافلغتنامه دهخدامخلاف . [ م ِ ] (ع ص ) مرد بسیار خلاف کننده ٔ وعده . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || (اِ) روستا. ج ، مخالیف . و منه مخالیف الیمن
مُخَلَّفُونَفرهنگ واژگان قرآنبرجاي ماندگان (کلمه مخلفون اسم مفعول از ماده خلف است که به معناي باقي گذاردن براي بعد از رفتن است )
مُخَلَّفِينَفرهنگ واژگان قرآنبرجاي ماندگان (کلمه مخلفون اسم مفعول از ماده خلف است که به معناي باقي گذاردن براي بعد از رفتن است )
اخروتلغتنامه دهخدااخروت .[ اُ ] (اِخ ) مخلافی است در یمن . (معجم البلدان ). و اجروت هم مخلافی دیگر است هم بدانجا. (مراصدالاطلاع ).
قیظانلغتنامه دهخداقیظان . [ ق َ ] (اِخ ) مخلافی است به یمن و آن را مخلاف قیظان نامند و آن نزدیک به ذی جبله است . (از معجم البلدان ).
مخالیفلغتنامه دهخدامخالیف . [ م َ ] (ع اِ) ج ِ مِخلاف . و منه مخالیف الیمن ؛ دیه های یمن . (از منتهی الارب ) (ازمهذب الاسماء) (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مذارع . مزالف . براغیل .
شیبةلغتنامه دهخداشیبة. [ ش َ ب َ ] (اِخ ) مخلافی است در یمن میان زبید و صنعاء و آن در مخلاف جعفر ملک سباء ابن سلیمان الحمیری است . (از معجم البلدان ).