مخضوبلغتنامه دهخدامخضوب . [ م َ ] (ع ص ) رنگ کرده شده و خضاب کرده شده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) : هر که آن پنجه ٔ مخضوب تو بیند گویدگر به این دست کسی ک
مَّخْضُودٍفرهنگ واژگان قرآنبي خار(مخضود هر شاخهاي است که تيغش بريده شده باشد ، و ديگر خار در آن نباشد)
حاتملغتنامه دهخداحاتم . [ ت ِ ] (اِخ ) ابن یونس جرجانی معروف به مخضوب و مکنی به ابومحمد. از حفاظ و محدثین و موطن او اصفهان است . وی از ابوالولید الطیالسی و سعیدبن منصور و علی بن
مخطرةلغتنامه دهخدامخطرة. [ م ُ خ َطْ طَ رَ ] (ع ص ) رنگ شده با گیاه خِطْر: لحیة مخطورة و مخطرة؛ مخضوبه بالنبات المسمی الخطر. (از ذیل اقرب الموارد).
مخضبلغتنامه دهخدامخضب . [ م ُ خ َض ْ ض َ ] (ع ص ) رنگین کرده شده و وسمه بسته شده . (غیاث ) (آنندراج ): بنان مخضب ؛ سرانگشتان رنگ کرده . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم ال
نادرلغتنامه دهخدانادر. [ دِ ] (ع ص ) اسم فاعل از ندر.(اقرب الموارد). رجوع به ندر شود. || (اِ) جمع اندر به معنی خرمن یا خرمن گندم است . (از منتهی الارب ). رجوع به اندر شود. || خر
مَّخْضُودٍفرهنگ واژگان قرآنبي خار(مخضود هر شاخهاي است که تيغش بريده شده باشد ، و ديگر خار در آن نباشد)