مخصوصلغتنامه دهخدامخصوص . [ م َ ] (ع ص ) خاص کرده شده . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (دهار) : و مخصوص ساخت او را به رسم های برگزیده . (تاریخ بیهق
مخصوصاًلغتنامه دهخدامخصوصاً. [ م َ صَن ْ ] (ع ق ) خصوصاً و علی الخصوص و بطور خاص . (ناظم الاطباء). و رجوع به خصوصاً شود.
معيندیکشنری عربی به فارسیمخصوص , ويژه , خاص , بخصوص , مخمص , دقيق , نکته بين , خصوصيات , تک , منحصر بفرد , معين , اخص