مخشوشلغتنامه دهخدامخشوش . [ م َ ] (ع ص ) بعیر مخشوش ؛ شتری که در بینی وی چوپ کرده باشند تا مهار بر آن کشند. (از منتهی الارب ) (از ذیل اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مشوشفرهنگ مترادف و متضاد۱. آسیمه، آشفته، بیآرام، پریشان، شوریده، مضطرب، ناراحت، نگران، هراسان ۲. نامرتب ≠ آرام
مشوش کردنفرهنگ مترادف و متضادآشفته کردن، پریشان کردن، مشوش داشتن، آسیمه کردن، مضطرب ساختن ≠ آرام ساختن
إرْباکدیکشنری عربی به فارسیمشوش ساختن , به زحمت انداختن , گرفتار کردن , مضطرب نمودن , سرآسيمه کردن , پريشان کردن , نگران کردن , آشفته کردن , به دشواري انداختن , در مخمصه انداختن , در تنگن
مشوش کردنفرهنگ مترادف و متضادآشفته کردن، پریشان کردن، مشوش داشتن، آسیمه کردن، مضطرب ساختن ≠ آرام ساختن
مطشوشةلغتنامه دهخدامطشوشة. [ م َش َ ] (ع ص ) ارض مطشوشة؛ زمین باران نرم و ضعیف رسیده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).