مخرمةلغتنامه دهخدامخرمة. [ م ُ خ َرْ رَ م َ ] (ع ص ) گوسپند بریده گوش . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مخرمةلغتنامه دهخدامخرمة. [ م َ رَ م َ ] (اِخ ) ابن نوفل بن اهیب بن عبد مناف الزهری القرشی ، مکنی به ابوصفوان یکی از اصحاب پیغمبر و عالم به انساب عرب بود. وی عمری طولانی داشت و در
مرمهزلغتنامه دهخدامرمهز. [ م ُ م َ هََ زز ] (ع اِ) جای طمع و آز. (منتهی الارب ). مطمع. (اقرب الموارد).
مرمةلغتنامه دهخدامرمة. [ م َرَم ْ م َ ] (ع مص ) مرمت . اصلاح نمودن و نیکو کردن چیزباخلل را. (از منتهی الارب ). اصلاح کردن بنا و چیزی دیگر را. (از اقرب الموارد). به اصلاح آوردن خ
مرمهزلغتنامه دهخدامرمهز. [ م ُ م َ هَِ زز ] (ع ص ) نعت فاعلی از مصدر ارمهزاز. رجوع به ارمهزاز شود. || سبک . (منتهی الارب ). خفیف . (اقرب الموارد).
مرمةلغتنامه دهخدامرمة. [ م َ رَم ْ م َ ] (ع اِ) لب گاو و هر حیوان که شکافته سُم باشد. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ).
مؤرمةلغتنامه دهخدامؤرمة. [ م ُ ءَرْ رَ م َ ] (ع ص ) بیضة مؤرمة؛ خود فراخ بالا. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). مؤرم .
حکملغتنامه دهخداحکم .[ ح َ ک َ ] (اِخ ) ابن صلت بن مخرمةبن المطلب القرنی . یکی از صحابه است . او در غزای خیبر حضور داشت زمانی که از طرف محمدبن حذیفه مأمور عزیمت بعریش و ملاقات
قاسملغتنامه دهخداقاسم . [ س ِ] (اِخ ) ابن مخرمةبن مطلب . وی برادر قیس بن مخرمه است . پیغمبر به او و برادرش صلت صد وسق از خیبر داد. مادر این دو تن ، بنت معمربن امیةبن عامر از طائ
صلتلغتنامه دهخداصلت . [ص َ ] (اِخ ) ابن مخرمةبن المطلب بن عبدمناف القرشی . صحابی است و از غنائم خیبر سهم برد. (قاموس الاعلام ).
حزاملغتنامه دهخداحزام . [ ح ِ ] (اِخ ) ابن قیلة بنت مخرمة. مادرش قیلة گفت که او با پیغمبر بود و کشته شد. (الاصابة ج 2 ص 7 قسم 1).