مرأسلغتنامه دهخدامرأس . [ م ِ ءَ ] (ع ص ) مرآس . (منتهی الارب ). رجوع به مرآس شود. || مهتر قوم . (ناظم الاطباء). || رأس مرأس ؛ ای مصک للرؤس . (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مرأسلغتنامه دهخدامرأس . [ م ُ رَءْ ءَ ] (ع ص ) شتر که جز در سر او قوت و چربش نمانده باشد. (منتهی الارب ). مرآس . رجوع به مرآس شود.
مراسلغتنامه دهخدامراس . [ م ِ ] (ع اِ)سختی . شدت . (منتهی الارب ). || (مص ) بسیار کوشیدن . (فرهنگ خطی ). سخت کوشی : سلطان چون حدت باس و شدت مراس آن قوم مشاهده کرد بر پشته فرودآم