مختصراًلغتنامه دهخدامختصراً. [ م ُ ت َ ص َ رَن ْ ] (ع ق ) بطور کوتاهی کلام و اختصار. (ناظم الاطباء). خلاصه .
مختصرفرهنگ مترادف و متضاد۱. انموذج، زبده، گزیده ۲. خلاصه، مجمل، ملخص، موجز، نامشروح ≠ مفصل، مطول ۳. فشرده، کوتاه ۴. حقیر، کوچک ۵. ناچیز، کماهمیت ۶. سردستی ۷. کم، اندک ≠ زیاد، بسیار
مختصر کردنفرهنگ مترادف و متضادکوتاه کردن، خلاصه کردن، تلخیص کردن ≠ مطول کردن، اطناب دادن، طول و تفصیل دادن
مختصردیکشنری فارسی به انگلیسیbrief, compact, concise, short, scant, sparing, summary, synoptic, thumbnail
مخلفاتaccompanimentsواژههای مصوب فرهنگستانخوراکیهای مختصری که در ظروف جداگانه همزمان با غذای اصلی ارائه میشود
برآوردگر بهساختهimproved estimatorواژههای مصوب فرهنگستانبرآوردگری که با تغییر مختصری در فرمول آن، اصلاح شده باشد