مخبولغتنامه دهخدامخبو. [ م َ ب ُ و و ] (ع ص ) مخبوء: المرء مخبو فی طی لسانه کما فی طیلسانه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به ماده ٔ بعد شود.
مخبوءلغتنامه دهخدامخبوء. [ م َ ] (ع ص ) (از «خ ب ء») پنهان . نهان . پوشیده . مخفی . مختفی . مخبو. و رجوع به ماده ٔ قبل شود.
مخبورلغتنامه دهخدامخبور. [ م َ ](ع ص ) طعام نیکونان خورش . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). طعامی که نان خورش آن نیکو بود. (ناظم الاطباء).
مخبوزلغتنامه دهخدامخبوز. [ م َ ] (ع ص ) خبز مخبوز؛ نان پخته شده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
مخبوءلغتنامه دهخدامخبوء. [ م َ ] (ع ص ) (از «خ ب ء») پنهان . نهان . پوشیده . مخفی . مختفی . مخبو. و رجوع به ماده ٔ قبل شود.
مخبورلغتنامه دهخدامخبور. [ م َ ](ع ص ) طعام نیکونان خورش . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). طعامی که نان خورش آن نیکو بود. (ناظم الاطباء).
مخبوزلغتنامه دهخدامخبوز. [ م َ ] (ع ص ) خبز مخبوز؛ نان پخته شده . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
مخبوطلغتنامه دهخدامخبوط. [ م َ ] (ع ص ) مرد مبتلا به زکام . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از محیط المحیط). || برگ ریخته شده ٔ از درخت . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ).
مخبوعلغتنامه دهخدامخبوع . [ م َ ] (ع ص ) پنهان کرده شده . (آنندراج ). خَبع لغتی در خب ء. (منتهی الارب ). مخبوء و رجوع به مخبوء شود.