مخبللغتنامه دهخدامخبل . [ م ُ ب ِ ] (ع ص ) آن که به عاریت دهد شتر ماده کسی را تا بخورد شیر آن و منتفع شود به پشم وی . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). آن که عاریت
مخبللغتنامه دهخدامخبل . [ م ُ خ َب ْ ب َ ] (اِخ ) ربیعةبن مالک بن ربیعةبن عوف سعدی ، مکنی به ابویزید. و رجوع به مالک شود.
مخبللغتنامه دهخدامخبل . [ م ُ خ َب ْ ب َ ] (ع ص ) تباه خرد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). فاسدالعقل . (محیط المحیط). مجنون . (از اقرب الموارد). || فرومایه . (منتهی ا
مخبللغتنامه دهخدامخبل . [ م ُ خ َب ْ ب ِ ] (ع اِ) نام روزگار است . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). روزگار. (ناظم الاطباء). || (ص ) تباه خردکننده . (آنندراج ) (از من
صامتلغتنامه دهخداصامت . [ م ِ ] (اِخ ) ابن مخبل یشکری . از روبةبن عجاج روایت کند، و مجهول الحال است . (لسان المیزان ج 3 ص 178).
دیو بخوریدنلغتنامه دهخدادیو بخوریدن . [ وْ ب ِ خوَ / خ ُ دَ ] (مص مرکب ) مخبط گشتن . مخبل گردیدن . رجوع به دیوبخوریده و نیز السامی فی الاسامی چ عکسی ص 73 شود.
دیو بخوریدهلغتنامه دهخدادیو بخوریده . [ وْ ب ِ خوَ / خ ُ دَ / دِ ] (ن مف مرکب )جن دار و مصروع . (ناظم الاطباء). آسیب زده و پری زده . (آنندراج ). مخبل . (السامی فی الاسامی چاپ عکسی ص 73
ذوشبرمانلغتنامه دهخداذوشبرمان . [ ش ُ رُ ] (اِخ ) یاقوت گوید: موضعی است در قول حماسی :و جارکم بذی شبرمان لم تذیل مفاصله .و در المرصع ابن الاثیر تمام شعر آمده است و گوید از مخبل شاعر
زخملغتنامه دهخدازخم . [ زَ ] (اِخ ) موضعی است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). یاقوت آرد: نصر گوید، زخم (با فتح زاء) جایی است در نزدیکی مکه و در این شعر که از طرفه و یا بگفته ٔ برخ