مخفرهنگ مترادف و متضاد۱. دماغ، مغز، نخاع ۲. سر، کله ۳. فکر، دها، شعور، عقل ۴. نابغه، ژنی، پراستعداد ۵. بید ۶. دهنه، لگام ۷. مرکز، کانون ۸. چکیده، عصاره ۹. خلاصه، لب ۱۰. اصل، بن ۱۱. ع
مخلغتنامه دهخدامخ . [ م ُخ خ ] (ع اِ) مغز استخوان . (غیاث ) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط). || عامه نخاع را گویند. (از محیط المحیط
مخلغتنامه دهخدامخ . [ م َ / م ُ ] (اِ) زنبور و آن جانوری باشد پرنده و گزنده . (از برهان ). زنبور. (ناظم الاطباء) . || لجام سنگینی باشد که بر اسب و استر سرکش زنند . (برهان ) (ن
مخلغتنامه دهخدامخ . [ م َخ خ ] (ع اِمص ) نرمی و فروهشتگی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). نرم . (از اقرب الموارد) (محیط المحیط).
مخلفاتفرهنگ انتشارات معین(مُخَ لَ فّ) [ ع . ] (اِ.) 1 - خوردنی هایی که با غذای اصلی مصرف می شود. 2 - وسیله های جانبی یا فرعی یک دستگاه .
مخچهلغتنامه دهخدامخچه . [ م ُ چ َ / چ ِ ] (اِ مصغر) مصغر مخ . دماغ صغیر . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). فرهنگستان ایران این کلمه رابجای «دماغ اصغر» پذیرفته است . (واژه های نو فره