محاتنةلغتنامه دهخدامحاتنة. [ م ُ ت َ ن َ ] (ع مص ) با هم مساوی و برابر شدن . (منتهی الارب ). مساواة. (لسان العرب ).
محیاةلغتنامه دهخدامحیاة. [ م َح ْ ] (ع ص ) محواة. پرمار. مارناک . محیات . (آنندراج ). ارض محیاة یا محواة؛ زمینی مارناک .
محاتنةلغتنامه دهخدامحاتنة. [ م ُ ت َ ن َ ] (ع مص ) با هم مساوی و برابر شدن . (منتهی الارب ). مساواة. (لسان العرب ).
محاتةلغتنامه دهخدامحاتة. [ م َ ت َ ] (ع مص ) سخت گردیدن . || سخت گرم شدن روز. محت یومنا. (از منتهی الارب )(ناظم الاطباء). || خردمند و تیزخاطر شدن . || خالص و بی آمیغ گشتن . (ناظم