محکمهلغتنامه دهخدامحکمه . [ م َ ک َ م َ ] (ع اِ) محکمة. جای حکم کردن قاضی . (غیاث ) (آنندراج ). دیوان خانه . محل قضاوت . سرای قاضی . عدالتخانه . داوری خانه . جای حکم کردن و قضاوت
محکمةدیکشنری عربی به فارسیبارگاه , حياط , دربار , دادگاه , اظهار عشق , خواستگاري , دادگاه محکمه , ديوان محاکمات
محکمةلغتنامه دهخدامحکمة. [ م َ ک َ م َ ](ع اِ) داوری خانه . (منتهی الارب ). رجوع به محکمه شود. || جای فرمان . (یادداشت مرحوم دهخدا).
محکمةلغتنامه دهخدامحکمة. [ م ُ ح َک ْ ک ِ م َ ] (اِخ ) خوارج . آنان را از آنروی محکمه خوانند که انکار امر حکمین کردند بگفتارشان لاحکم الاﷲ. قائلین به «لاحکم ..» و آنان حروریه باش
محکمةدیکشنری عربی به فارسیبارگاه , حياط , دربار , دادگاه , اظهار عشق , خواستگاري , دادگاه محکمه , ديوان محاکمات